دلم لک می زنه برای قدم زدن با تو
و آرزو داشتم با تو قدم می زدم
و بند های کتانی ت باز می شد
و بنشینم عاشقانه بند کفش هایت را ببندم
و دوباره بلند شوم دستانت را بگیرم و تا اوج خستگی قدم بزنیم
خدایا من از تو چیزهای ساده ای خواستم
اما تو حسرت های بزرگ را به من هدیه داده ای
چه بی انصاف سهم من از عدالت تقسیم شد
و این منم
که به گور خواهم برد این عشق را
شاید در همان فصل سرد تولدت
و اما در آستانه فصل سردیم
و نمی دانم آن شراب عشقت چند ساله بود
که اینگونه با من کرد
و من مردی تنهایم که از کنار باغچه تنهایی هایم می گذرم
انگار که من آن غنچه لاغر وسط باغچه ام
که گویی هرگز گلش نخواهد شکفت
من به گور خواهم برد این عشق را
و نمی دانم چرا هنوز شوق رسیدن دارم
و اما الان چند سال است که نخوابیده ام
با قلبی پاره پاره و پر از ترکش
خسته ام و خسته
بی هیچ احساس دردی
باید بخوابم و سالها بخوابم
شاید در گور خواهم رسید به این عشق
پس تیر آخر را به قلبم شلیک کن
چون می خواهم به گور ببرم این عشق را
و من نمی توانم این شعر را تمام کنم
تو بیا این شعر را تمام کن
شما را نمی دانم
ولی من هنوز عاشقم
شما را نمی دانم
ولی من هنوز پایبندم به همان عهدی که بستم
شما را نمی دانم
ولی من هنوز عاشق بارانم
شما را نمی دانم
ولی من دیگر خانه نشینم
شما را نمی دانم
ولی من دیگر غرق در سکوتم
شما را نمی دانم
ولی من دیگر آن افشین پر شور نشاط نیستم
شما را نمی دانم
ولی من سالهاست که مرده ام ، آماده ام به خاک سپرده شم
شما را نمی دانم
ولی من
دلم لک می زنه برای قدم زدن با تو
و آرزو داشتم با تو قدم می زدم
و بند های کتانی ت باز می شد
و بنشینم عاشقانه بند کفش هایت را ببندم
و دوباره بلند شوم دستانت را بگیرم و تا اوج خستگی قدم بزنیم
خدایا من از تو چیزهای ساده ای خواستم
اما تو حسرت های بزرگ را به من هدیه داده ای
چه بی انصاف سهم من از عدالت تقسیم شد
و این منم
که به گور خواهم برد این عشق را
شاید در همان فصل سرد تولدت
و اما در آستانه فصل سردیم
و نمی دانم آن شراب عشقت چند ساله بود
که اینگونه با من کرد
و من مردی تنهایم که از کنار باغچه تنهایی هایم می گذرم
انگار که من آن غنچه لاغر وسط باغچه ام
که گویی هرگز گلش نخواهد شکفت
من به گور خواهم برد این عشق را
و نمی دانم چرا هنوز شوق رسیدن دارم
و اما الان چند سال است که نخوابیده ام
با قلبی پاره پاره و پر از ترکش
خسته ام و خسته
بی هیچ احساس دردی
باید بخوابم و سالها بخوابم
شاید در گور خواهم رسید به این عشق
پس تیر آخر را به قلبم شلیک کن
چون می خواهم به گور ببرم این عشق را
و من نمی توانم این شعر را تمام کنم
تو بیا این شعر را تمام کن
درباره این سایت